|
|
|
به به از این طلفا چه عجب را گم کردی
|
سلام سلام خوفید
دیگه ما رو از اینجا بیرون کردن ما هم مجبور شدیم اسباب کشی کنیم. این هم آدرس وبلاگ جدیدمه. تو رو خدا تنهام نذارید.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:6 تراوشات مغزی دانشمند بزرگ تیتیش محمد تیتیش |
سلام به همه بشه های گل گلاف خوشمشه
خوفین شاسخین خوفه؟
خوب دیگه چه خبر؟
امروز داشتم تو لوزنامه میخوندیدم که هر یه دم قلیون
برابر ۳ نخ سیگاره
اصن چه ربطی داشت ؟ اهان ربط داشت یعنی بعد چند وقت میوفتیو فاتحه
یعنی آدم بره خودکشی کنه بهتره. اااا نکش حالا خودتو من یه چیزی گفتم
بجاش آبنبات بگیر بخور
بعدش سیگار بکش
آهان اینو میخواستم بگم پیتزای گاشت و قورچ هم جدیدن اومده برید بخرید خیلی خوفه
مامان بچه ها رو ببین بچه های مننا
منم امروز حرفام به هم نمیخوره ها نه؟ بفرما پفک
بر ندار بابا تموم میشه
بابا چرا عصبانی میشی خوب اااا خوب بردار ولی نزن اوخ اوخ
بیا همش باسه خودت.
داشتم باسه بر و بچ خاطره تعریف میکنم ولی باسه شما تعریف نمیکنم چون دیگه کم نظر میدین
اگه اندفعه کم نظر بدین اینجوری میشید
پس نظر بدین
میدونید دارم چی میخونم ؟ نبایدم بدونید.
داشتم میخوندم ۶۶۶ ۳ تا ۶ داره 
حاجی که از مکه میاد ریش داره
پر رو نشید دیگه از صدام سو استفاده نکنید![]()
من دیگه برم خسته شدم
خدافس![]()
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 19:14 تراوشات مغزی دانشمند بزرگ تیتیش محمد تیتیش |
پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ سلام به همه بر و بچ دوستای گلم خوفید یا بهترید یا بهتر بودید خوف شدید خلاصه کم پیدایید . پیش ما بیایید پس املوز ۸۰٪ مطلب ۲۰٪ خودم پس کالی بالی داشتید من حوصله ندارم بدید یکی دیگه انجامش بده اصلان کارگر افغانی بگیرید (اندفعه هم تفلد یکی از دوستای خوفمه سایه خانم تفلدت مبارک ایشا الله صد سال سایه ات بالای سر نوه هات باشه گفتگو با خدا خوابيده بودم ؛ در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم . اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها . با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟» خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت « بنده ی من ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي . من به قول خود وفا كردم ، هرگز تو را تنها نگذاشتم ، هرگز تو را رها نكردم ، حتي براي لحظه اي ، آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم !!!»
ترسیدینا نه؟
![]()
املوز لاستش حالم خوف نیست یعنی خوفما ولی خودم حس میکنم خوف نیستم![]()
خارجی هم هستن کلاس داره.![]()
و باسه ما مطلب بنویسی.)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 14:21 تراوشات مغزی دانشمند بزرگ تیتیش محمد تیتیش |
شلام شلام صد تا شلام من بلگشتم میدونی من لفته بودم مسافلت بعدش یادم لفته بود که بگم بعدش یهو تو هوافیما یادم افتاد که به شما نگفتیدم خوب دیگه حوصلتونو سر نبرم زیادی حرف زدم از این به بعد هم وبلاگ ۸۰ به ۲۰ هستش یعنی ۸۰٪ من حرف میزنم ۲۰٪ هم مطلب میذارم. اوکی؟ تا درودی دیگر بدرود
بعدش رفتم به خلبان گفتم حاجی قربون دستت برگرد من به بچه ها بگم دالم میلم اونا نگلان میشن گفت نمیشه بعد بهش گفتم حداقل لف تافتو بده گفت برو پسره ی تغس سر جات بشین
منم بهم بر خورد
غرورم شکست
دیگه نشد اطلاع بدم ببخشید
بخشیدی؟
آفرین کار خوفی کردی
منم دیگه اونجا که کارم تموم شد یه تیاره دربست گرفتم اومدم ببینم خوفید خوشید در سلامتیه کامل به سر میبرید ؟ هووووووو![]()
خوب دیگه من جا داره بگم که تولد یکی از بهترین دوستام چند روز دیگس (۱۴ آبان) از همین جا بهش تبریک میگم .
تفلد تفلد تفلدت مبارک ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 7:36 تراوشات مغزی دانشمند بزرگ تیتیش محمد تیتیش |
سلام بچه ها چطول مطلوین(تکه کلامه یکی از دوستان هستش) خوب کالی بالی داشتید من همین دور و برم صدا کنید میام اگه تا این پایین اومدی بهت بگم که نظل ندی میدلخورما ضمنن اون خوشتلایی که لفط کرده بودن منو با اسم پسرک تنها لینکیده بودن عوضش کنن به سر تیتیش البته گفتم لفطن
چه خبلا دماغتون چاقه
مدلسه خوش میگذره
راستش حال کردم زین پس اینجوری صحبت کنم خیلی دوست دارم این طرز صحبت کردنو
خوحال میشم نظلتونو بدونم
راستش دیگه نمیخوام اس ام اس و اینا بذالم
میخوام همینجولی بنویسم و بنویسم
آره خلاصه امیدوارم از این تحول خوشتون بیاد
یعنی مجبولید که خوشتون بیاد
الکی نیست که اینجا حساب کتاب داره
آله خلاصه بیاید بلید نظل بدید چون من از چیزی که خوشم میاد نظل هستش خیلی دوس دارم
دیگه بسه تونه زیادیتون میشه
تازه منم دیگه زیاد نمیتونم بیام که
چون رشتم لیاضیه پس فلدا میخوام منس شم
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 22:42 تراوشات مغزی دانشمند بزرگ تیتیش محمد تیتیش |
سلام بچه ها![]()
چطورید؟
امیدوارم همیشه سلامت باشید
بابا ناراحت نباشید ۹ ماه مدرسه هم زود میگذره
داغ دلتونو تازه کردما
ولی عیب نداره یه روزی میشه که حصرت این روزای مدرسه رو بخورید
هر کی ندونه فکر میکنم من پیر مردم که دارم اینجوری نصیحت میکنم
نه ولی قدر این دوران رو بدونید
خوب امروز اومدم یه حالی به وبلاگ بدم یکی دو تا مطلب بذارم
فقط اگه نظر ندین خودمو با کش دار میزنم![]()
![]()
یکی بود یکی نبود.....
یکی بود یکی نبود...یک ماه پیشونی بود که خوب دختری بود.یک نامادری داشت که کلاً ناجور بود و به هیچ صراطی مستقیم نبود.دائماً ماه پیشونی را به کار میگرفت و بعدش می انداخت توی تنور.مرض داشت.یک روز نماینده پادشاه آمد دم در خانه شان و گفت برای پسر پادشاه دختر خوب دارند؟نامادری دختر زشت و بی هنرش را نشان داد.نماینده گفت:نه بابا این چیه؟! پادشاه یک دختر همه چیز تمام میخواهد که هم خوشگل باشد هم صاحب کمالات و هم کلی هنرمند و امروزی.نامادری گفت:همینه که هست.دیگر دختر نداریم. ماه پیشونی که توی تنور نشسته بود این صحنه ناجوانمردانه را دید ویهو تصمیم گرفت که بلند بشود وبر این ظلم و ستم چندین صد ساله را بشورد و جنبشی بکند.چفت دررا به سختی باز کرد وبه نماینده پادشاه گفت من اینجا هستم.نماینده خوشحال شد وگفت:به به !چه دختر روشنفکر آوانگاردی...دستش را در حالی که شطرنجی شده بود و جلو چشمان حیرت زده نامادری و دختر بی کمال و مرتجعش با هم به قصر پادشاه رفتند.ماه پیشونی برای صرفه جویی در وقت به محض رسیدن شروع به حرکات موزون با شاهزاده کرد.شاهزاده در حالی که دلش اساسی ربوده بود،یکهویی آمد دست ماه پیشونی را بگیرد که ماه پیشونی جیغ کشید:وای نکن... شاهزاده گفت:ده...مگه قرار نیست تو زن من بشوی و همه چیزت مال خودم باشد؟ماه پیشونی گفت:ببین...بگذار سنگهایمان را همین الآن وابکنیم.اولاً که من زنت میشوم اما مال خودم هم هستم.یک خرده مدرن فکر کن.در ثانی من میترسم مبادا دوربینی چیزی ای دوروبرا باشد.اگر سی دی مان تکثیر شودبیچاره شده ایم رفته.من تازه میخواهم خوشبخت بشوم و کلی آرزو دارم.شاهزاده گفت نه بابا! در قصر من از این خبرا نیست. ماه پیشونی گفت در زندگی مدرن امروزی این قدر خوشبین نباش... شاهزاده گفت: بابا اینجا همه محرم اسرار و جان بر کف من هستند...
هفته بعد
بند یک زنان
ماه پیشونی:خجالت نمیکشی آمدی ملاقات من؟
شاهزاده: بد زمانه ای شده ماه پیشونی...بیا که برویم از این ولایت من و تو.
ماه پیشونی: دلم برای تنورهای نامادری نازنینم تنگ شده.صبح میرفتم تو،شب می آمدم بیرون.دلم خروسم را میخواهد...
شاهزاده:عیب ندارد! تحمل کن، فقط 2 سال است.خودم خروست میشوم.تو این مدت هم میروم دنبال درست و راس کردن کارهای مان که آمدی بیرون،برویم.
خوبه؟
ماه پیشونی:من نامادریم را میخواهم...
بچه ها نمیدونم به نظرتون قشنگ بود یا نه
ولی به نظرم من که خیلی با حال بود![]()
ادامه مطلب هم یه سری بزنید نامه یه پسری به دوست دخترشه خیلی باحاله![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 15:13 تراوشات مغزی دانشمند بزرگ تیتیش محمد تیتیش |
سلام خوبید؟ منم خوبم مرسی
یکی از دوستان گفته بود که اس ام اس خنذه دار بزار منم چون پسله خوفیم
. البته حرف گوش کن رفتم گشتم پیدا کنم ببنید امیدوارم که خوشتون بیاد![]()
عشق شما توی قلب من مثل یه افغانی میمونه که از ایران بیرون نمیره مثل نذیر(نظیر)شنبه که از خونه مادر شکوه بیرون نمیره![]()
![]()
![]()
![]()
بقیش تو ادامه مطلب هستش
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 21:40 تراوشات مغزی دانشمند بزرگ تیتیش محمد تیتیش |
سلام دوستان ببخشید که چند روزی آپ نکردم آخه سرم خیلی شلوغ بود شرمنده امروز که داشتم تقویم رو ورق میزدم چشمم خورد به آخر هفته دیدم نوشته ۵شنبه ۱ رمضان انقد خوشحال شدم که ماه مبارک رمضان داره شروع میشه و از طرفی هم ناراحت شدم یه سال از بهترین سالای عمرمون به این سرعت گذشت(آخه من ماه رمضان رو مبدا قرار میدم برای خودم) و باز هم خوشحالم که داره مدارس باز میشه یه وقت فکر نکنید من خیلی از درس خوشم میادا نه ولی مدرسه با بچه ها میگی میخندی خیلی حال میده باور کنید از بهترین دوران عمر آدم دوران مردسه هست مخصوصا دبیرستان خوب امشب هم تا خوشحال بودم دست به کار شدم تا یه سری مطالب و اس ام اس های عاشقانه برای شما دوستان بذارم آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همینجاست بخند دست خطی که تورا عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک مست نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چون خیلی دوستون دارم![]()

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 22:26 تراوشات مغزی دانشمند بزرگ تیتیش محمد تیتیش |
اين مطلب رو حتماً بخونيد ...با چشم دل ...خوشتون مي ياد ...ساده ازش نگذريد ... به نام خداي يگانه گاهي وقتا خيلي دلت مي گيره . آنقدر كه نمي تواني نفس بكشي . گوشه اي مي شيني ، دست هايت را دور زانوانت حلقه مي كني ، چشم هاتو مي بندي سرت را به ديوار تكيه مي زني و ...اما نمي شود . مي خواهي خودتو خالي كني ... راه مي روي ، شعر مي خواني ...انگار بغضي هزار ساله گلويت را گرفته است . دست هايت عرق كرده اند ، هيچ كس نيست . آن لحظه هيچ كس به دردت نمي خورد . يعني اصلاً حوصله ي كسي را نداري . دلت بدجور شكسته است ... بلند مي شوي ، دستتو به ديوار مي گيري تا نيفتي . دوست داري به طرفش بري ، اما ... رویت نميشه . خيلي حرفها داري كه به او بگويي حرفهايي كه جز او به هيچ كس نميشه گفت ، يعني فقط بايد به او بگی ...اما رويت نميشه . آخر با چه رويي مي خواهي بروي . خيلي وقت است به سراغش نرفته اي ...يعني اصلاً يادش نبودي ... پيش تر ، گاهي از كنارش رد مي شدي و اگر دست مي داد سلامي هم مي كردي اما حالا ... فقط خجالت مي كشي و نگاهش مي كني . يعني جوابت را مي داد ؟؟؟ آرام سرت را بلند مي كني و آهسته صدايش مي زني . اما ... او آن جا است . قبل از اينكه صدايش بزني . قبل از اين كه تو لب واكني . و باز مثل هميشه مهربان نگاهت مي كند. گرچه تو نگاهش را نمي بيني ، اما حس مي كني . بغضت وا مي شود . و اشك هايت ،گونه ها ، چشم ها و دهانت را خيس مي كنند . به تو نزديك است ، خيلي نزديك ، دستت را مي گيرد . و تو ديگر ... تو ديگر خودت نيستي ، ديگر من قبلي نيستي . تازه شده اي . اشك ها امانت نمي دهند ... دست هايت مي لرزد ... هق هقت سكوت تيره ي اتاق را شكسته است . نگاه مي كني، به رويت لبخند مي زنند و او هم ... و تو فقط مي خواهي از ته دلت فرياد بزني : « خدايا ! خيلي دوستت دارم » دوستان عزیز با آرزوی بهترین لحظات برای شما در آخر برای سلامتی خود و خانواده خود و تعجیل در فرج آقا و سعادتمندی خودتان سه صلوات هدیه کنید
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 12:2 تراوشات مغزی دانشمند بزرگ تیتیش محمد تیتیش |
سلام یکی از دوستان گفته بود در مورد عاشقیه خودت بگو و من چون به نظر همه احترام میذارم یه مطلب عاشقانه میذارم خودنون دیگه میفهمید من کیو چی بودم.
به نام خداوند بزرگ
فرشته ی عشق و دوستی
بهانه گیر
این روزها دلم بهانه گیرشده مدام بهانه ی تورامی گرد این بهانه گیری هامرابه یاد بچگی ام می اندازدكه به دنبال مادر گریه میكردم تامراباخودببرد امااومهربان بود ومرابه سینه می فشارد وبرموهایم بوسه می زد!ولی تو....توبااخم تلخ وصدای خشنت اشك رابرگونه هایم می خشكانی ودستت رابروی لبانم میگذاری ومیگویی هیسسس!!! من حتی ازترس نمی توانم باتودرد دل كنم نكنداین روزهابه جای قلب درسینه ات سنگ می تپد؟هییییی نكنداین روزها قراراست كسی جای مرابگیرد؟

دوستان بقیشو میذارم تو ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 18:49 تراوشات مغزی دانشمند بزرگ تیتیش محمد تیتیش |